گفت:میخوام برات یه یادگاری بنویسم.گفتم:کجا؟ گفت:رو قلبت
گفتم مگه میتونی؟گفت:آره سخت نیست،آسونه.
گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت.گفتم این چیه؟گفت:هیسسسس،ساکت شدم.
گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی.خنجر رو برداشت
با تیزی خنجر نوشت، دوست دارم دیوونه.
اون رفت، خیلی وقته، کجا؟ نمیدونم.
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده .
دوست دارم دیوونه.
نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 27 خرداد1386 ساعت 7:22 | لینک ثابت |

